تبليغاتX
آفتاب سرزمین های جنوب

آفتاب سرزمین های جنوب



تو خاموشی خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه

بخواب که امشب پشت این روزن
شب کمین کرده رو به روی من


تب آلوده تلخ و بی کوکب
شب شب غربت شب همین امشب


لای لایی من به جای تو شکستم
تو نبودی من به سوگ من نشستم


از ستاره تا ستاره گریه کردم
از همیشه تا دوباره گریه کردم



لالالالا آخرین کوکب
لباس رویا بپوش امشب

لالالالا ای تن تب دار
اشکامو از رو گونه هام بردار




لالالالا سایه بیدار
نبض مهتابو دست من بسپار


لای لایی من به جای تو شکستم
تو نبودی من به سوگ من نشستم

از ستاره تا ستاره گریه کردم
از همیشه تا دوباره گریه کردم


تو خاموشی خونه خاموشه
شب آشفته گل فراموشه

بخواب که امشب پشت این روزن
شب کمین کرده رو به روی من

تب آلوده تلخ و بی کوکب
شب شب غربت شب همین امشب


+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت14:10توسط پریناز | |


دیشب خوابشو دیدم. چهره شو واضح ندیدم.. ولی می دونستم با اونم. تو یه خونه ای بود که خیلیا دیگه هم بودن . خونه تو یه باغ بزرگ بود که چندان قشنگ هم نبود اون باغه. من رفته بودم اونجا دیدنش. یه عده هم مث من اومده بودن اونجا دیدن یه سری دیگه.

بعد دیدم هر کسی می تونه بره تو باغ با اونی که اومده دیدنش. مث اینکه وقت ملاقات داده باشن. من و اونم رفتیم تو باغ. باغ عجیبی بود...  یه تعداد درخت که میوه نبودن و ظاهر قشنگی هم نداشتن یه جایی مث یه بیشه رو تو خودشون پنهون کرده بودن. از این درختا و بیشه های توشون تو باغ پر بود. باید از اون درختا رد می شدی می رفتی تو. غیر از ما هم بقیه تو بیشه های دیگه می رفتن. اونجا درختای میوه بود مث آلبالو با یه عالم میوه که شاخه هاشون دور و بر آدم بودن طوری که وقتی می نشستی جلو صورتت بودن. لازم نبود دستتو دراز کنی برا چیدنشون. زمینم پر توت فرنگی بود. انگار دور ما سبز شده بودن و ما مونده بودیم وسط. اصلا هر جا رو نگا می کردی میوه بود مث چراغای کوچولو می درخشیدن...

جای تنگی بود ولی قشنگ بود.من نشستم به درخت تکیه دادم . پاهامو دراز کردم. اونم اومد سرشو گذاشت رو پام و دراز کشید. من چند تا توت فرنگی چیدم هم خودم خوردم هم می ذاشتم دهن اون. فکر کنم اصلا حرف نزدیم. کل مدت اونجا بودنمون خیلی کوتاه بود.

بعد برگشتیم تو خونه. یعنی وقتمون تموم شده بود. لازم بود حتما برگردیم. بعدشو دیگه یادم نمیاد.



+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت15:19توسط پریناز | |


نتونستم ..... نتونستم ............ نذاشتن ................


خدا ازت شاکیم .......



+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت6:4توسط پریناز | |




+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت5:59توسط پریناز | |